قانون جذب
دیروز رو ننوشتم...خب خیلیم مهم نیست...کمال گرایی ممنوع. امروز با وجود اینکه گوشیمو روی ساعت ۴ کوک کرده بودم نتونستم از خواب بیدار شم. حدود ۸ و نیم بیدار شدم و بعد دستشویی و شستن دست و صورت صبحونه و قهوه رو آماده کردم. ساعت ۹ و ده دقیقه راه افتادم به سمت روستابی که تعذیه درگذشت مادر همکارم توی مسجدش برگزار میشد. چون بار اول بود که میرفتم اون روستا از نشان استفاده کردم. توی مسیر رسیدن به روستا داخل یک کوچه فرعی و توی یک زمین خالی مابین دو خونه تلنباری از ضایعات سنگ ساختمونی دیدم و با خودم گفتم توی مسیر برگشت ی سری بهش میزنم. آخه چند وقته دنبال ازین سنگ های ساختمونی صاف هستم برای انجام صاف کردن ورقهای PVC و بدجوری فکرم درگیر بود و به فاصله فقط چند روز بهترین سنگ ها رو برش خورده و مرتب پیدا کردم. در برگشت از مسجد روستا رفتم سراغ اون سنگ ها و دو تا از بهترین هاشون رو گشتم و پیدا کردم و گذاشتم صندوق عقب ماشین. تا رسیدن به خونه کلی خوشحال بودم و بیشتر از پیش به قانون جذب ایمان آوردم...