زندگی شاد در لحظه
یک روز عادی بود امروز. صبح ۴ و نیم بیدار شدم و روتین همیشگی. تو شرکت هم یک روز کاری کاملا عادی، فقط نشد زبان آلمانی رو بخونم. ولی فلش کارتهای زبان انگلیسی رو همون سر صبح توی ایستگاه اتوبوس مرور کردم. از همکارم عذرخواهی کردم و از دلش درآوردم اونم استقبال گرمی کرد و رابطه مثل قبل شد. انرژی خوبی گرفتم. اومدم خونه، قبل دوش گرفتن، رفتم سوپرمارکت سر خیابون، بستنی و کیم بعلاوه شیشه پاک کن و زردچوبه گرفتم برگشتم خونه. پای درب ورودی به هال خونه رو با شیشه پاک کن تمیز کردم و به همراه خانمم مهلا، درزگیری که از فروشگاه دیجی کالا سفارش داده بودیم چسبوندیم به زیر درب تا حشرات مزاحم نیان تو خونه. مهلا همچنان سرسنگینه باهام و فکر کنم دلیلش اینه که دیروز بعدازظهر رفتم ی سری به مامانم زدم. منم تا الان اهمیت ندادم که مهلا باهام صحبت نمیکنه، دیگه خیلی چیزا برام مهم نیس، بخصوص که من اشتباهی مرتکب نشدم. بهر حال زندگی در لحظه حال رو عشقه. زنده باد زندگی و شادباد لحظه حال...