قدم زدن روی اعصاب
سلام، سلام، سلام، سلام ... وای داستان تکراری هر روز من با یه تعداد از همکارام که توی یکی از ساختمانهای شرکت کار میکنیم. اینجوری بگم بهتون که سرصبح وقت شروع کار که میبینمشون یک بار سلام میکنن. به فاصله چند ثانیه بعد که من کوله پشتیم رو میزارم اتاق میرم آبدارخونه واسه خودم چای بریزم همونایی که بهم سلام کردن، دوباره سلام میکنن و منم جواب میدم. میشینم پای کامپیوتر تا گزارش کارها رو چک کنم میرم دوباره چای بریزم همونا منو میبینن و دوباره سلام میکنن. میام اتاق یک ساعتی میگذره میخام برم دستشویی، میبینمشون دوباره سلام میکنن، کارم تموم میشه با دستشویی میخام برگردم اتاقم دوباره منو میبینن سلام میکنن. یکشیون خیلی رو مخ تره نسبت به بقیه. دائم که سلام میکنه احوال پرسی هم میکنه مرتب و به شدت آدم پیله ای هستش در هر زمینه ای. واقعا دیگه تصمیمم رو گرفتم که از فردا فقط یک بار جواب سلام بقیه رو بدم و سلام بعدی رو بزارم واسه فردای اون روز. امروز توی اتاق با اون یکی همکارم بحثم شد و به بیمار بودن ذهن و روانش بیشتر پی بردم، البته بحث رو کش ندادم و چند دقیقه بعدش بکلی از ذهنم پاکش کردم چون اصولا ناراحت شدن دیگران از خودم هیچ اهمیتی نداره مگر اینه خودم باعث رنجش کسی بشم که حتما بعدش معذرت خواهی میکنم و سعی میکنم از دلش دربیارم...