پذیرش
خداوند را سپاسگزارم که یک صبح دیگه پر از شور، نشاط، انگیزه، نیرو، امید، روحیه و تلاش و کوشش بهم هدیه کرد. امروز هم راس ساعت ۴ بیدار شدم ولی دوبار و هر بار ۵ دقیقه snooze گوشی رو فعال کردم و چرتی زدم و ۴:۱۰ از خواب بیدار شدم. حس و حال و انرژیم خوب رو به بالا هست و از این بابت هم خدای مهربونم رو شکر میکنم. کمک خداوند و روشن بینی که احساس میکنم روز به روز داره بیشتر میشه، باعث شده تا کنترلم روی ذهن و اعصابم بیشتر و بیشتر بشه و دیرتر ناراحت میشم و سر مسائل کوچک و جزئی از کوره در نمیرم، که خب اینم جای شکرگزاری خیلی زیادی داره. دیروز توی شرکت که بودم مامانم زنگ زد بهم و ازم خواست بعدازظهر برم خونشون و یاسی رو که انتهای حیاط خونه کاشته با نخ پلاستیکی از وسط به دیوار ببندم. بعدازظهر حدود ۱۷ که به خونه رسیدم مهلا خواب بود و به مهرشینا که داشت با تبلتش بازی میکرد گفتم من میرم خونه مامان بزرگ و مامان که بیدار شد بهش بگی که من رفتم اونجا. دریل و پیچ گوشتی رو برداشتم و رفتم خونه مامانم و کارش رو انجام دادم. دو تکه بستنی سنتی مامانم واسم آورد که چسبید و دو سه تا زنجبیل که خواهر بزرگترم درست کرده بود. وقتی کارم تموم شد و اومدم خونه، مهلا و مهرشینا توی آشپزخونه بودن و جواب سلام منو مهلا سرد داد و منم فهمیدم بخاطر این بوده که من رفته بودم خونه مامانم. منم به این موضوع اصلا اهمیت ندادم و حتی یک اپسیلون ناراحتی به خودم راه ندادم و رفتم دوش گرفتم و به کارهای همیشگیم رسیدم. دو تا دلیل هم واسه نادیده گرفتن ناراحتی مهلا دارم، اول اینکه این داستان تمام شدنی نیست و کینه مهلا نسبت به خانواده خودم هیچوقت تموم نمیشه و منم اگر بخام به این موضوع بپردازم اول باید کلی اعصاب و روان خودمو داغون کنم بعد مهلا و جالبه که هیچ چیزی تغییر نمیکنه و مهلا هم آدمی نیست که حرفای منو بپذیره و کینه رو از وجودش دور کنه، تهشم به یک دعوا و مشاجره تمام عیار ختم و این وسط دخترم مهرشینا هم نابود میشه، بنابراین من باید این شرایط اخلاقی و رفتاری مهلا رو بپذیرم تا زندگی خوب و آرومی داشته باشم. دلیل دوم هم اینه که چرا باید هدیه ای که خدای خوبم تحت عنوان ۲۴ ساعت زندگی که میتونم خودم برای خودم بهترین لحظات و شادترین و با انرژی ترین لحظاتش کنم، خودم با دست خودم خرابش کنم و یک ناسپاسی بزرگ رو تحویل خدای مهربونم بدم...