شاخه های درخت افکار کوچک
امروز ساعت ۴ با آلارم گوشی بیدار شدم و snooze رو فعال کردم، با خودم گفتم ۴:۱۰ دقیقه بیدار می شم و راس همون ۴:۱۰ دقیقه بیدار شدم. دستشویی و بعدشم دست و صورتم رو شستم. نرمش صبحگاهی رو انجام دادم و صبحانه رو که قراره توی شرکت بخورم آماده کردم. تصمیم گرفتم فعلا خوردن قهوه رو تعطیل کنم چون فکر میکنم سوزش معده ام به خاطر قهوه هستش. دیشب وقتی که با مهلا از این در و ازون در صحبت می کردیم، وصحبت از ماشین برادرش شد که به تازگی خریده و شاسی بلند چینی هستش که مهلا گفت من از ماشین برادرم خوشم نمیاد، منم گفتم آره خواهر منم که x22 pro خریده داخلش نشستم و احساس میکنم ماشین خشکی هست، مهلا بحث رو عوض کرد و گفت اون یکی برادرش هم خونه ش رو عوض کرده و اومدن ی جای بهتر خونه خریدن و منم گفتم مبارکشون باشه. یک دقیقه ای به سکوت گذشت و مهلا بی مقدمه به من گفت چون تو ماشین خواهرتو توی سر من زدی منم خونه جدید برادرم رو توی سرت زدم، منم براش توضیح دادم که من اصلا همچین منظوری نداشتم و احساس میکنم داری اشتباه منو قضاوت میکنی. خلاصه اینکه تا زمان خواب، مهلا توی خودش بود و ناراحت و باهام حرف نمی زد. خب منم واکنش خاصی نشون ندادم و اجازه دادم تا درون خودش سیر کنه تا کم کم نشخوار ذهنی رو رها کنه. شام خوردم و بعدشم اومدم توی اتاق خوابیدم. با این حال احساس میکنم باید قسمت چهارم در تسخیر افکار کوچک رو بنویسم، چون وقتی توی رفتارهای افراد مختلف دقت میکنم میبینم شاخ و برگ درخت افکار کوچک واقعا زیاده و همین رفتار دیشب مهلا نمونه روشنی ازش بود. خب حالا نوبت شکرگزاری هست و باز هم خدای خوب و مهربون رو به خاطر یک روز صبح دیگه، پر از شور، نشاط، انگیزه، روحیه، امید، انرژی مثبت و تلاش و کوشش شکر میکنم.