اشک شوق
دیشب درست و حسابی نخوابیدم، امروز هم به زحمت ۴:۳۵ بیدار شدم. دیروز حدود ساعت یک ربع به ۱۱ صبح دخترخالم مهشید بهم زنگ زد و خبر فوت زن عموش رو داد و گفت ساعت ۱۵ تا ۱۷:۳۰ توی روستای زادگاهش مراسم ختم برگزار میشه. خانواده های من و خالم و برادر شوهرخالم، سالهای سال باهم رفت و آمد خانوادگی داشتیم، بیرون میرفتیم و همچنین مسافرت هم میرفتیم. ولی خب چند سالی بود دیگه واقعا ارتباطات خانوادگی سر مسائل مختلف قطع شده بود. به مامانم زنگ زدم و قرار شد باهم بریم روستا مراسم ختم. ماشین رو برداشتم و رفتم خونه مامانم. اولش امتناع میکرد و با کلی خواهش تمنا راضی شد لباس بپوشه و بیاد. گفت باید قبلش به خواهر بزرگترم اطلاع بده تا شاید اونم بیاد و مراقب مادرم باشه چون پای راستش که شکسته بود تازه خوب شده. خواهر بزرگترم که سرشار از کینه نسبت به خونواده خالم هست سریع زنگ میزنه به خواهر کوچکترم که با شوهر و بچه هاش ساکن تهران هستش و اونم کینه شتری نه تنها نسبت به خونواده خالم بلکه به تقریبا بیشتر فامیل چه مادری و چه پدری داره. بعد از چند لحظه دیدم گوشی مامانم زنگ میخوره و خواهر کوچکترم هست. به مامانم گفتم جواب نده میخاد منصرف کنه تو رو، مامانم ولی به اصرار جواب داد. توپ خواهرم کوچکترم پر بود و با تشر به مامانم گفت اگه بری من دیگه دخترت نیستم. واقعا داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم. این حجم از کینه چرا واقعا؟؟؟ یکریز زنگ میزد، به مامانم گفتم جوابشو نده. تا اینکه خودم جواب دادم و به خواهرم گفتم بچسب به زندگیت چرا داری برای مامان تعیین تکلیف میکنی و گوشی رو قطع کردم، ولی تو آخرین لحظات صدای فحشش رو میشنیدم که میومد. مامانم دیگه داشت حاضر میشد که خواهر بزرگترم دیدم کلید انداخت درب حیاط خونه و با خشم و کینه فراوون اومد توی خونه و جار و جنجال راه انداخت. کلی فحش داد، هم منو هم خالم و دخترخالم و هم مامانم رو به فحش کشید و مامانم رو تهدید کرد که دیگه هیچ کاری واسش انجام نمیده، آخه بابام سالها پیش فوت کرده و این خواهرام دقیقا از تنها بودن مامانم سوء استفاده میکنن. بهر بدبختی و با حرف و زبون جو رو آروم کردم و مامانم رو ازون مهلکه کشیدم بیرون. خواهر بزرگترم هم که دید زورش نمیرسه سوار ماشینش شد و رفت. بهرشکلی بود خودمون رو رسوندیم به روستا و مراسم ختم. بعد مراسم کلی دیدارها تازه شد و وقتی دیدم مامان و خالم بعد از سالها باهم گرم گرفتن دوست داشتم از شادی اشک شوق بریزم...