منحصر به فرد
بخاطر رفتن به دستشویی حدود ۳:۲۰ دقیقه بامداد بیدار شدم. بعدش گرفتم خوابیدم و ساعت ۴:۰۰ با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ولی خیلی خوابم میومد و تا ۴:۲۵ خوابیدم. بیدار که شدم اول رفتم دستشویی بعدش ریشمو زدم و دست و صورتمو شستم. یک لیوان شیر خوردم و نرمش صبحگاهی رو انجام دادم. اومدم صبحونه رو آماده کنم یادم اومد پنیر تموم شده، داشتم با خودم فکر میکردم چیکار کنم، درب یخچال رو باز کردم و اولش تصمیم گرفتم دو تا تخم مرغ بردارم و آب پز کنم ولی بعدش منصرف شدم چون با خودم گفتم اگه مهلا از خواب بیدار بشه و بفهمه باز اوقات تلخی درست میکنه، چون برای پختن تخم مرغ قواعد خودشو داره و حتما خودش باید این کار رو انجام بده. خلاصه اینکه بازم با خودم فکر کردم چیکار کنم، چشمم به ظرف ماست همزده افتاد و تصمیم گرفتم برای صبحونه ماست همزده با گوجه فرنگی بردارم. خداروشکر حال و احساس و انرژیم نسبت به دیروز و پریروز بهتر شده. دیروز هم که شرکت بودم مامانم زنگ زد و بهم گفت خواهر بزرگترم اومده خونه مامانم و بهش گفته ازین به بعد کارای مامان رو امیر بکنه، من گفتم به روی چشم مامان جان تا بتونم و در توانم باشه همه کاراتو انجام میدم. بعدازظهر هم که از شرکت برگشتم رفتم و داروهایی که مامانم لازم داشت براش خریدم، و نشستیم کلی صحبت کردیم و گلایه ها و درددل هاش رو گوش کردم. خریدای خونه خودمون رو انجام دادم و برگشتم خونه. نمیدونم چه دلیلی داره هر وقت خونواده خالم رو میبینم تا مدتی فکرم درگیر میشه و خیلی خاطرات گذشته رو مرور می کنم. همچنین یک حس خاصی درونم به وجود میاد که متاسفانه حس خوب و مثبتی نیست و فکر میکنم ریشه در ایام کودکی و حتی ادامه ش تا جوونی داره و به واسطه اینکه با خانواده خالم خیلی رابطه نزدیک و رفت و آمد داشتیم، و اونها از همون اول زندگی مرفه داشتن و شوهرخالم مثل همین الان انسان خودساخته و ثروتمندی بود، همیشه من تحت تاثیر مامانم و نوع رفتارش که همیشه در مقام قیاس بود، خودمو با اونها و بخصوص پسرخاله هام مقایسه میکردم و همیشه این حس رو داشتم که اونا یک سر و گردن از من و بلکه از همه آدمای دنیا بالاترن و انگار آسمون سوراخ شده و از آسمون افتادن پایین و توی این جهان بزرگ با این همه انسان، هیچ کسی به گرد پاشون هم نمیرسه، حالا در همه زمینه ها. مثلا پولدار بودن که در راس بود، خوشتیپ و خوشگل بودن، توانمند بودن، هنرمند بودن و صد ها خصوصیت دیگه. و من در ضمیر ناخودآگاهم داشتم خودم رو تحقیر میکردم و شخصیت، استعدادها و توانمندی های خودمو نابود میکردم. البته همه این ها از سر نا آگاهی بود و الان فهمیدم انسانها منحصرد به فرد هستن و هیچ کس از دیگری نه بالاتره، نه پایین تره و نه برابر هستش...