قدرت سکوت
دیروز بعد از ناهار طبق معمول از پای میز ناهار خوری بلند شدم و اومدم روی کاناپه نشستم، مهرشینا هم کنارم نشست، مهلا برای ناهار قرمه سبزی با پلو پخته بود. من و دخترم ازش تشکر کردیم و از طعم قرمه سبزی که پخته بود تعریف کردیم، و مهلا وقتی سر ذوق اومد طبق عادت به نظر من زشتش شروع کرد به تمسخر من. از پختن پاچین رو منقل ذغالی گرفته، تا وقتی مریض بود و واسش سوپ درست میکردم و تا اون سوپ اختراعی خودم در سال اول زندگیمون و تا میتونه کارها و آشپزی منو مسخره می کنه. وقتی این کار رو میکنه انگار یک مورچه رفته توی سرم و روی مغزم قدم میزنه. منم اینجور وقتا فقط از درون خود خوری میکنم و با دو تا انگشتم وسط ابروهام رو فشار میدم و سکوت مطلق می کنم تا تنش عصبی ناشی از این تمسخر رو از بین ببرم. چون خوب میدونم اگه این تنش عصبی رو کنترل نکنم تهش یک دعوای لفظی شدید میشه و مایه داغون شدم اعصاب و روان خودم در درجه اول و بعد دخترم و مهلا. البته من مهلا رو مقصر نمیدونم و در واقع تربیت خانوادگیشون همین شکلیه و این حالت تمسخر دیگران رو از مرحوم مادرش به ارث برده. دو تا برادرش و خواهراش هم همین شکلی هستن. ولی انصافا پدرش این شکلی نیست و من تا به حال ندیدم کسی رو مسخره کنه. از طرفی منم بخاطر تمسخرها و تحقیرها و قضاوت های فراوانی که از کودکی تا زمان ازدواجم و حتی بعد ازدواجم از طرف خونواده خودم به خصوص مادرم و خواهرام و کمی هم مرحوم پدرم، و حتی دوستان و اقوام شدم، نسبت به مسخره شدن و یا تحقیر حتی اگه بدونم به شوخی هستش، فوق العاده حساس هستم و اینجوری بگم به یک نقص شخصیتی در من تبدیل شده که متاسفانه در ذهن و ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهم ماندگار شده. واسه همینه که کوچکترین حرفی که به من زده بشه، حالا میخواد از طرف هر کسی باشه، و کافیه یک اپسیلون بوی تمسخر و تحقیر بده، منو بشدت دچار تنش عصبی میکنه و براحتی شخصیتم و خودآگاهیم رو از مدار کنترل خارج میکنه...