احساس
خب بهتره ی خورده از حال و احساسم بگم. امروز سرکار خیلی خسته شدم، همکارمم کسالت داشت و به اصرار من بعد از ناهار رفت خونه استراحت کنه. امروز ساعت ۳ و نیم از کارخونه اومدم تا به مراسم هفتم عموی خانمم برسم. جورابام خیلی وقته پاره شدن و قبل اینکه برم مسجد ی جفت جوراب نو خریدم. مراسم که تموم شد سری به بازار زدم و از مغازه لباس زیر فروشی دو جفت جوراب مردونه خریدم بعدش با خودم گفتم حالا که اومدم مغازه واسه دخترم و خانمم هم چیزی بخرم و دست خالی نرم خونه. دو جفت جوراب دخترونه فانتزی برای دخترم و دوتا شورت برای خانمم خریدم و البته یادم اومد دوتا شورت هم برای خودم بخرم. وقتی رسیدم خونه و خریدهامو نشون دادم با استقبال سرد خانومم روبرو شدم، ناراحت شد نمیدونم چرا...دلیلیش چی بود واقعا؟ ازش پرسیدم چرا ناراحتی، دیدم در آستانه انفجاره، منم ازون بدتر، انرژیمم تا دلت بخاد اومده پایین. واسه همین سعی کردم خودمو کنترل کنم ینی بهتر بگم احساساتمو کنترل کنم. با این حال حالم خیلی بد شد ولی سعی کردم حال بدم رو مدیریت کنم و خوشبختانه موفق شدم. از این که این حال بدم ی مشاجره شدید و تهش هم به احتمال زیاد زد و خورد به وجود نیاورد خدا رو خیلی شکر میکنم، خیلی کمکم کرد.